تبليغاتX
پسرونه و دخترونه

پسرونه و دخترونه

پاتوق همه دختر پسرای باحال

کوچه ها چه بس سرد و تاریک اند

قلبم هدیه به تو... دو دستی... می گیریش؟



من از خاموشی شبهای تاریک آمده ام

فانوس من قلبی است که تو روشنی بخشش هستی

کوچه ها چه بس سرد و تاریکند

تنهایم نگذار در این وحشت تاریک، که من از بی کسی و تنهایی می ترسم

قلب من از گرمای وجود توست که می تپد، تنهایم نگذار در این غربت ای نازنین

اگر از من بگذری گناه تو نیست، در این دنیای رنگی چه کسی قلب کهنه می خواهد


دلی که سوخته، قلبی که شکسته، دیگر رنگی ندارد

تنهایی را باید خواند، باید که در این دلتنگی ماند

سهم من از زندگی این نبود، گناه من چه بود که این سرنوشت من شد

همچو شمع در این زندگی سوختم، و اینک پایان من است

ای دوست کاش در این پایان تو باورم کنی


 


پی نوشت: خدایا چرا اینقدر طولش می دی، اه... انجامش بده بره دیگه. خسته شدم!

[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:32 ] [ پسر عاشق ] [ ]


بخواب آروم تو آغوشم نکن هرگز فراموشم


بخواب آروم تو آغوشم نکن هرگز فراموشم



بخواب آروم تو آغوشم نکن هرگز فراموشم

بخواب آروم کنار من تو پاییز و بهار من

لالالا لا تو مثل ماه، بخواب که شب شده کوتاه

لالالا لا گل گندم، نشی تو بی قراری گم


لالالا لا گل مریم، چشات رو هم می ره کم کم

لالالا لا گل یاسم، ازت می خونه احساسام

لالالا لا گل پونه، عزیزم رفته از خونه

لالالا لا گل زردم، ببین بی تو پر از دردم




بخواب آروم تو آغوشم نکن هرگز فراموشم

بخواب آروم کنار من تو پاییز و بهار من

لالالا لا تو مثل ماه، بخواب که شب شده کوتاه

لالالا لا گل گندم، نشی تو بی قراری گم




[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:31 ] [ پسر عاشق ] [ ]


بخواب آروم تو آغوشم نکن هرگز فراموشم


بخواب آروم تو آغوشم نکن هرگز فراموشم



بخواب آروم تو آغوشم نکن هرگز فراموشم

بخواب آروم کنار من تو پاییز و بهار من

لالالا لا تو مثل ماه، بخواب که شب شده کوتاه

لالالا لا گل گندم، نشی تو بی قراری گم


لالالا لا گل مریم، چشات رو هم می ره کم کم

لالالا لا گل یاسم، ازت می خونه احساسام

لالالا لا گل پونه، عزیزم رفته از خونه

لالالا لا گل زردم، ببین بی تو پر از دردم




بخواب آروم تو آغوشم نکن هرگز فراموشم

بخواب آروم کنار من تو پاییز و بهار من

لالالا لا تو مثل ماه، بخواب که شب شده کوتاه

لالالا لا گل گندم، نشی تو بی قراری گم




[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:31 ] [ پسر عاشق ] [ ]


کارت پستال یاد تو جای نفسم می آید

یاد تو جای نفسم می آید



از بس نفس به یاد عشق تو زدم


یاد تو جای نفسم می آید


[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 15:45 ] [ پسر عاشق ] [ ]


عشق من... همیشه با تو...


همیشه با تو


همیشه با تو

با تو بوده ام ، همیشه و در همه جا

با تو نفس کشیده ام ، با چشمان تو دیده ام

مرا از تو گریزی نیست

چنانکه جسم را از روح و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب

تو دلیل من برای حیات بودی و هستی

و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام

علت بودن من تو هستی

پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است :


« همیشه با تو »


چشمانت را برای زندگی می خواهم ، اسمت را برای دلخوشی می خوانم

دلت را برای عاشقی می خواهم ، صدایت را برای شادابی می شنوم

دستت را برای نوازش و پایت را برای همراهی می خواهم

خیالت را برای پرواز می خواهم و خودت را نیز برای پرستش



[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:45 ] [ پسر عاشق ] [ ]


تو را نمی توان نقاشی کرد، تو را باید سرود


تو را نمی توان نقاشی کرد،  تو را باید سرود



تو رو نقاشی کشیدم

به یه رنگِ خوبِ آبی

تو شدی شبیه دریا

یا به رنگِ آسمونِ آبی

 

تو رو نقاشی کشیدم

با یه رنگِ ارغوانی

دیدم تو، نیلوفری و

حیف تو مرداب بمونی


کشیدم عکسِ تو رو من

سرخ، شبیه رنگِ آتیش

رنگ اون لالۀ قرمز

همون که یه روزی دادیش




 دوباره، تو رو کشیدم

پاک و معصوم، پرتقالی

شبیه، بهارِ نارنج

که توی بهار بخوابی


تو رو من کشیدم این بار

سفید و، بدون رنگی

شبیه عشق، شدی این بار

چه میاد بهت یه رنگی


یا که نه، تو رو سیاه کشیدم

تو رو پیش ماه نشوندم

انگاری خودِ شبی تو

ماه و اشتباه کشیدم


تو به رنگِ زرد شدی و

شدی تو، شبیه پائیز

هر رنگی شدی قشنگ بود

حتی غمگین، مثل پائیز


دیدم که فایده نداره

تو رو نقاشی کشیدن

تو که تصویری نداری

نمیشه، عشق و کشیدن

 

این شد که، غزل سرودم

از تو و چهرۀ زیبات

می دونم سردِ کلامم

تو ببخش، به رنگ چشمات


[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:44 ] [ پسر عاشق ] [ ]


ای همه نیاز من، دوستت دارم

نیاز من... دوستت دارم


واقعا نمی دانم كه با چه بیانی زیبایی عشق تو را بسرایم.

تمام غم های من با لبخندی كه بر لبهای شیرینت نقش می بندد از بین می رود.

تمام شیرینی زندگی ام با كوچكترین غمی كه بر چهره تو می نشیند محو می شود.

عشق من لحظه ای نیست كه در یاد تو و غرق در خیالت نباشم.

گلم نمی دانم چطوربگویم كه چقدر دوستت دارم

و چه اندازه میزان محبت تو در دلم ریشه افكنده است.

فقط آرزو میكنم كه زندگیم حتی برای یك لحظه هم كه شده

كوتاه شود و تمام آن را در كنار تو باشم.

روز به روز كه می گذرد آتش محبتت در دلم بیشتر می شود

و من به خاطر این محبت تو از صمیم قلب می گویم كه:


" نیــــازمــ با تمــامــ وجـــود دوستت دارم "




تو ستاره ای هستی در آسمان دلم که هیچگاه خاموش نمی شوی

تو خاطره ای هستی ماندگار در دفتر دلم که فراموش نمی شوی

همیشه تو را در میان قلبم می فشارم تا حس کنی

تپش های قلبی را که یک نفس عاشقانه برایت می تپد


[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:43 ] [ پسر عاشق ] [ ]


مجسمه ای به نام من...!

مجسمه ای به نام من!



بیا آخرين شاهكارت را بيبين

مجسمـه اي با چـشمانی باز

خيره به دور دست

شايد شرق شايد غرب

مبهوت يك شكست،

مغلوب يك اتفاق

مصلوب يك عشق،

مفعول يك تاوان

خرده هايش را باد دارد مي برد




و او فقط خاطراتش را محكم بغل گرفته...

بيا آخرين شاهكارت را بيبين

مجسمه اي ساخته اي به نام «من»


[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:42 ] [ پسر عاشق ] [ ]


برای آنكه باید باشد و نیست...!
برای آنکه باید باشد و نیست....



یكی می پرسد : اندوه تو از چیست ؟
سبب ساز سكوت مبهمت كیست ؟
برایش صادقانه می نویسم: برای آنكه باید باشد و نیست...



✔ آهــــاے آدم هــــا (!)
مـــــرا ڪہ هـیـچ مـقـصـدے بـه نـامـم
و هـیـچ چـشـمـے در انـتـظـارم نـیـسـت را
بـبـخـشـیـد /.
ڪہ بـا بـودنـم تـرافـیـڪ ڪـــرده ام ×
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:40 ] [ پسر عاشق ] [ ]


تو بشو ساحل قلبم

تو بشو ساحل قلبم



تو بشو ساحل قلبم

 من می شم  ماهی مرده

تا بگن به عشق ساحل، لب دریا جون سپرده....


هرلحظه بهانه ی تو را میگیرم، هر ثانیه با نبودنت درگیرم،

حتی تو اگر به خاطرم تب نکنی، من یک طرفه برای تو میمیرم



ننال برگ عزیز! که تو محکوم به بادی . . .

ومن محکوم به تنهایی . . . وپاییز پایان مشترک ماست!!!



[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:38 ] [ پسر عاشق ] [ ]


من به همان چند لحظه ام قانعم! تو بیا...


من به همان چند لحظه ام قانعم! تو بیا...



دیدن عکسهایت، شنیدن صدایت، تکرار خاطره هاست!

خاطره هایی به رنگ سبز، به شیرینی لحظه های کنار تو بودن!

کاش دوباره خاطره ها تکرار شوند!

کاش دوباره در کنار هم بنشینیم و من از بی تابی و بی قراری دلم برایت بگویم.

راه رفتن در کنارت آرزوییست همیشگی!

گرچه دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی اما روزگار چنین نمی خواهد

و من به همان چند لحظه در کنار تو بودن نیز قانعم!

***

بَرِ مرداب تنهایی

صدای پای آب می خواهم

نفس دیگر به تنگ آمد

نشسته روی سینه

کوه خاموشی

روان با تن به جنگ آمد

کجایی ساربان حالا؟!

صدای زنگ می خواهم!


[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 8:21 ] [ پسر عاشق ] [ ]


دليل زنده بودن من.....

گل من...!


همیشه با تو بودن برای من خود زندگیست!


تو دلیل زنده بودن من هستی،


معنای زنده بودن من، یعنی بودن تو در كنار من!


هر نفسی كه می كشم به امید زیستن در كنار تو!


تو خود عشقی برای این تن خسته من!


آن لحظه ای كه تو نباشی، من نیز نیستم!



قشنگ من...!


وقتی تو در كنارم هستی، گویا همه دنیا را دارم!


من به داشتنت می بالم، من به بودنت می بالم!


تو همه زندگی من هستی، تو همه وجودی برای من!


اول و آخر زندگی من!


با نام تو و یاد تو شروع میشه!

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:50 ] [ پسر عاشق ] [ ]


خلوتگاه

به خلوتگاه تنهاییت دوباره خواهم آمد


 و خواهم شکست


 سکوت تنهاییت را و تو را با خود


 به تجلی گاه روشنی می برم


 به جایی که احساس آئینه قابل لمس باشد


 به جایی که سکوت معنای همه ی حرفهای ناگفته است


 به دوردستها


 به دیاری که آدمها زیر سنگینی کوله بار خیانت


 بی صدا ،نشوند.....


 به دیاری که همه تن پوشی از صفا


 به همراه دستاویزی از راستگویی به تن


 کنند و در دشت وسیع صداقت همراه با رقص واژه ها


 و با ترانه سکوت


 به دلبری دلهای عاشق بروند


 و از آنجا همگام با هم به دیار تو می آئیم



[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:45 ] [ پسر عاشق ] [ ]


یادت بخیر...

    يادت بخير...


روي تخته سنگي نوشته شده بود:

 

اگر جواني عاشق شد چه کند؟...

 

من هم زير آن نوشتم:

 

بايد

صبر کند...

 

براي بار دوم که از آنجا گذر کردم

 

 زير نوشته ي من کسي نوشته بود:

 

اگر صبر نداشته باشد

 

چه کند؟...

 

 من هم با بي حوصلگي نوشتم:

 

.....بميرد بهتراست

 

براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.

 

انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

 

اما.............

زير تخته

 

جواني را مرده يافتم.....

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:37 ] [ پسر عاشق ] [ ]


دلـــــــــــم برات تنگ شده عشق من

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:32 ] [ پسر عاشق ] [ ]


من از دست غمت...
دلم تنگ است.... به دنیای تنهایی ام پناه آورده ام؛ همان دنیایی که همیشه ی زمان ها در آن آرام می گیرم... در این دنیا آموختم تنها آمدن، تنها بودن و تنها رفتن را... این سرنوشت غم انگیز انسان است... در این میان هرچه انسان از دنیای فراموشی بیشتر فاصله می گیرد، تنهاتر می شود و هر چه روح فراخ تر می گردد، غمگین تر می شود و محزون تر ... سر در گریبان غم و چشم در افق دوردست خدا کرده ام و از این فاصله می نالم... غمگینم به خاطر غم دیگران؛ انسان های تنهایی که جزء خدا کسی ندارند تا درد دلٍ بی تابشان را چو من با او گویند... و این است سرگذشت انسان، انسانِ عاشق آفریده شده ی خدا... و همیشه عشق در جدایی معنا می یابد... عاشق سینه چاک می باید در فراق و جدایی از معشوقش جدا نباشد... در زمان هایی که نمی بیندش، ناله سر کند و در وصال تنها نظاره... در دوری فریاد برآوردن و در لحظه ی رسیدن تنها نگاه دوختن و فرصت را غنیمت شمردن و محو شدن در او، شیوه ی دلباختگان است... خدایا! غمم را ز چشمم نمی خوانی؟!... خدایا عاشقم و مزد چنین عاشقی، تنهایی است، تنهاییی بهتر از تمام با هم بودن ها...


[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 19:30 ] [ پسر عاشق ] [ ]


شبهای بی قراری
چشمانت راباز کن وبنگر به من..
آری ببین..
من همان یار تنهاییت بودم...
اماحال تو نیزمرا نمی شناسی...
سکوت همدم تنهایی من است...
وهق هق لالایی این شبهاست...
شبهای بی قراری و تنهایی من...
شبهایی که تاصبح چشم به در منتظر ورودت بودم
اما تو نیامدی...
و مرا از بیشتر تنها گذاشتی...
بی خبر رفتی،بی علت رفتی،نمی دانم چرارفتی...
ولی رفتی و بعداز رفتنت قلبم...
در تنهایی خود
مانند کبوتران بال بال میزد
و اشک می ریخت
بیا ای نیاز من به زندگی
بی تو عاشقی بی معناست
بی توحتی راه آسمان هم نیز بسته است
وتنهای تنها در این زندان تنهایی،بی تو به سرمیبرم
ولی نومید نشدم
آری برگشتی
اما درسایه سار زندگی حتی سایه ی دیوار هم نبود...
و فقط سایه ی تنهایی را یافتم
تکیه گاهی نبود...
وحتی دیگر دلی نبود...
در زیر آوار غرورت له شده...
واشک چشمانم خشکیده...
واین همان دریاچه ای بودکه تو آرامشت را ازآن می گرفتی
اماحالا پر تلاطم تر از دریایند...
ماتم زده تر از مرداب اند..


[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 19:28 ] [ پسر عاشق ] [ ]


یک نفر...


یک نفر در همین نزدیکی ها

چیزی

به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است …

خیالت راحت باشد

آرام چشم هایت را ببند

یک نفر برای همه نگرانی هایت بیدار است

یک نفر که از همه زیبایی های دنیا

تنها تو را باور دارد …

یک نفر در تنهایی محض خود تنها..

با فکر و خیال تو زنده است..

بیا با هم قراری بگذاریم:

بیا قرار بگذاریم که . . .

هیچ وقت با هم قرار ی نداشته باشیم !

بگذار همیشه اتفاق بیافتد !

این طور بهتر است من هر لحظه منتظر اتفاقم !

منتظر ِ یک اتفاق که " تــــو " را به " مـن " برساند.



[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 19:26 ] [ پسر عاشق ] [ ]